انگار دیروز بود که واسه اولین بار همدیگه رو دیدیم
انگار دیروز بود که واسه اولین بار صدای همدیگه رو شنیدیم
وقتی بهش دل بستم فکر میکردم بهش میرسم، فکر میکردم عشقی که بینمونه تا ابد میمونه
نمیدونم چی شد
نمیدونم
عشق بینمون مثل پرنده ای که داره آسمونارو پشت سر هم طی میکنه، داره هر لحظه بالا و بالاتر میره، اوج میگرفت
اوج گرفت، اوج گرفت...
خیلی چیزارو براش میخواستم.
موفقیتشو، خوشحالیشو، شادیشو،... لبخندشو
میخواستم بهش برسم خودمو براش فدا کنم، فدا کنم تا دوسم داشته باشه.
بیشتر از قبل
اما نمیدونم کار کی بود، چی شد، چه اتفاقی افتاد
وقتی زمان داشت میگذشتو به هدف قلبم، به چیزی که دلم میخواست برسم، داشتم نزدیکتر میشدم
اون پرنده خسته شد،
نمیدونم چرا، برای چی
من مثل قبل بودم، تنها چیزی که عوض شده بود، عشقم نسبت بهش بود
هرروز نسبت بهش بیشتر و بیشتر میشد.
حرفاش،
حرکاتش،
طرز صحبتش،
گرمی محبتش،
تغییر کرد
کمتر شد، کمتر و کمتر.
گفت بیا کات کنیم، بخاطر درس. برای یه مدت. گفتم چشم، فقط بخاطر آینده تو
اما نپرسیدم
نپسیدم چرا موقعی که من کنکور داشتم، ازت خواهش کردم بخاطر درسم،
کمتر
حرف بزنیم
چرا قبول نکردی، اما من بخاطر آینده تو
قبول کردم.
چند روز گذشت،
بعضی وقتا فکر میکردم
کمرنگ شدن محبتش،
بی ربط به این قطع رابطه ی کوتاه مدت نیست.
به خودم
دلداری میدادم، چیزی نیست. دلم راحت باش
همش بخاطر درسشه.
چند روز گذشت
زنگ زد
گفت رابطمون، دوستیمون برای چیه.
انگار یادش رفته بود،
عشق رو
انگار یادش رفته بود همدیگه رو میخوایم
حتی اونم نخواد
من میخوام
با ناراحتی جواب میدادم، با خوشحالی جواب میداد
نمیدونم چرا
اما
حسم میگفت میخواد یجوری
به یه شکلی
باهام خداحافظی کنه...
نمیدونم چرا،
تن صداش شبیه کسی بود
که منتظرشن
تن صداش،
شبیه کسی بود که میخواد بره.
تلفن قطع شد،
با خداحافظی، با لبخند
...
ما را در سایت بی مقدمه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74